قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

فرهنگی، اجتماعی، سیاسی

دوشنبه شانزدهم بهمن 1391
م : ن : علی محمدی

ملت عظیم الشأن و شگفتی آفرین ایران





چهارشنبه ششم دی 1391
م : ن : علی محمدی

اوس عبدالحسین

 ‌
من با شهيد ارتباط زيادي داشتم. تا اينكه يك روز به من گفت كه يك مسافرتي مي خواهيم برويم طرف زاهدان. گفتم: خوب برويم. در آن زمان قبل از برنامه ها ريشمان را خيلي كوتاه مي كرديم. ولي يك ته ريش داشتيم. بعد گفت: سبيلهايت را بگذار يك كمي بلندتر شود و ريشت را هم با تيغ بتراش. بعد به اتفاق ايشان با اتوبوس به زاهدان و ايرانشهر رفتيم و در آنجا در يك مسافرخانه يك اتاق گرفتيم. ايشان مرا در مسافرخانه گذاشت و گفت من مي روم بيرون و زود برمي گردم. اگر هم يك موقعي دير آمدم، نگران نشوي و به جايي هم مراجعه نكني و منتظر من باش كه حتماً مي آيم.  بعد هر چه خواهش كردم كه به ما بگو گفت: نه.
رفت و درست بعد از دو روز که ما را در نگراني گذاشته بود برگشت و گفت برويم. من هر كار كردم، ايشان موضوع را نگفت. بالاخره به مشهد برگشتيم تا بعد از پيروزي انقلاب چيزي از آن موضوع از ايشان نشنيدم. چند دفعه هم سئوال كردم كه آن جريان چه بود. تا اينكه در عمليات سپاه  گفت آنجا من نامه اي داشتم براي مقام معظم رهبري (آيت ا... خامنه اي) من بردم خدمت ايشان دادم و جوابش را هم گرفتم. بعد ايشان گفتند اوستا عبدالحسين اين مسيري كه ما از اين اتاق به آن اتاق مي رويم، در معرض ديد ساواكيها است. حالا كه آمدي اينجا اگر بتواني يك كاري كني كه در حين رفت و آمد ما نبينند، خيلي خوب است. من هم قبول كردم و سريع آجر ريختم و آنجا را به وسيله ديوار بالا بردم. اين جريان بود كه دو روز آنجا گير كردم. بعد آقا آمدند و گفتند: چون اين ديوار را درست كردي، اينها اگر تو را ببينند مي گيرند. گفتم: نه من سرم را با چيفه در موقع كار بسته بودم. بالاخره آقا مرا از مسير ديگري از آنجا خارج كردند كه گير نيفتم و مرا آوردند. يك جايي كه اصلاً نفهميدم كجا هستم. بعد كه آدرس مسافرخانه را دادم توانستم بيايم. اين خاطره را خود آقا كه به منزل شهيد رفته بودند براي خانواده اش تعريف كردند. اين يك خاطره دست اولي بود كه من در جايي نگفته بودم تا موقعي كه خود آقا اين را تعريف كردند. بعد ما هم آن را تعريف مي كرديم.

راوی :سيد كاظم حسيني




دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391
م : ن : علی محمدی

حرم حضرت معصومه علیهاالسلام


دیروز خدا توفیق داد و به آشیانه اهل بیت عصمت و طهارت ، حرم حضرت معصومه در قم مشرف شدم .حرم مطهر کریمه اهل بیت حضرت معصومه سلام الله علیها در ماه محرم و صفر هوای دیگری دارد. در فضای ایجاد شده در شبستان امام خمینی، در یکسو حرم مطهر حضرت اباعبدالله الحسین و در سوی دیگر حرم برادر باوفایش ابوالفضل علیهما السلام قرار دارد و انسان را در این ایام به بین الحرمین می برد که دلش گاهی رو به سوی حرم اقا ابا عبدالله و گاه رو به سوی حرم سقای کربلا در رفت و آمد است. استفاده از هنر فاخر در اینگونه مراسم در حرم مطهر حضرت معصومه، از هنگام تولیت حضرت آیت الله سعیدی سرعت فراوانی گرفته است. برای ایشان و همه عاشقان ابا عبدالله آرزوی موفقیت و بهروزی داریم. 




شنبه چهارم آذر 1391
م : ن : علی محمدی

سران فتنه در عاشورا



سران فتنه در عاشورا

1- ابن زیاد

2- عمر بن سعد

3- شمر بن ذی الجوشن

4- شبث بن ربعی

5- حجّار بن ابحر

 

"کل یوم عاشورا کل ارض کربلا"

 

و عاشورا همچنان ادامه دارد ...

 




شنبه بیست و پنجم شهریور 1391
م : ن : علی محمدی

اهانت به ساحت مقدس پیامبر عظیم الشان اسلام (ص)

استهزا و اهانت به پیامبران الهی(علی نبینا و آله و علیهم‌السلام) ریشه‌ای به قدمت بعثت انبیای الهی دارد. منشأ این روش پلید که از همان ابتدا آگاهی و جهالت بود، همچنان ادامه دارد. در این میان، جاهلان بازی‌خورده بودند و آگاهان طراح و برنامه‌ریز.

 با بعثت پیامبر اعظم(ص) به‌عنوان اشرف مخلوقات و آخرین فرستاده خداوند سبحان، هزینه مقابله با پیامبر(ص) به‌ویژه با سلاح دشنام و توهین، آنچنان سنگین شد که کمتر کسی جرئت می‌کرد به آن روی آورد، آنانی هم که گستاخانه به این عمل شنیع روی آوردند، سزایشان مرگ بود.

پس از قدرت‌نمایی اسلام در دنیای معاصر و تغییر دادن معادلات قدرت جهانی، دست‌های پشت پرده سیاست به‌گمان باطل و شیطانی اینکه با اهانت به پیامبر اعظم(ص) می‌توانند تغییراتی به‌نفع خود در وضع موجود ایجاد کنند، به این عمل نفرت‌انگیز روی آوردند؛ اما با وجود تلاش و ترفندهای گوناگون، به سبب هوشیاری عالمان دین و مسلمانان غیور و باحمیت، راه به جایی نبردند. زندگی سیاهچالی نویسنده کتاب موهن آیات شیطانی و همچنین طراح دانمارکی کاریکاتورهای اهانت‌آمیز، نمونه بارز آن است. درباره فیلم «جنگجوی بیابان» که اخیراً فردی صهیونیستی – آمریکایی به نام «سام باسیل» آن را ساخت نیز وضع به همین منوال است.

با اینکه نظر قوی این است که پشت تمام این اقدامات پلید و نفرت‌آور، اهداف سیاسی مشخصی وجود دارد که باید با دقت شناسایی شود و برخورد لازم با آن صورت گیرد؛ اما یک طرف قضیه که در برخورد با موضوع، رکن محسوب می‌شود، واکنش مسلمانان است که معمولاً در این قضایا بسیار هوشمندانه عمل کرده‌اند. کشته شدن سفیر آمریکا به همراه سه دیپلمات دیگر این کشور در لیبی و حمله به سفارت‌خانه‌های آن در بسیاری از کشورهای اسلامی، هزینه کمی برای آمریکا نیست؛ اما به‌نظر می‌رسد نباید به این مقدار بسنده کرد ، باید علاوه بر پیگیری ممنوعیت چنین اقدامات سخیفی  در مجامع حقوقی بین‌المللی آنچنان هزینه چنین اهانتهایی را برای اهانت کنندگان که در راس آنها آمریکا و رژیم صهیونیستی هستند بالا برد که دیگر جرئت چنین کارهایی را نداشته باشند تا صحنه‌گردانان این امور به بهانه آزادی دروغین از برخورد با این هتاکان که خودشان به آن‌ها برنامه و فرمان هتاکی داده‌اند، طفره نروند.





چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391
م : ن : علی محمدی

12 سپتامبر

این روزها همه از یازده سپتامبر و فروریختن نماد سرمایه داری جهانی در برجهای نیویورک صحبت می کنند اما روز دوازدهم سپتامبر سال 1997 سه تن از رزمندگان مقاومت اسلامی لبنان در حمله به یکی از مواضع ارتش صهیونیستی در نزدیکی پایگاه صهیونیست‌ها در محور «سجد» در «جبل الرفیع» در منطقه اشغالی «اقلیم التفاح» در جنوب لبنان به شهادت رسیده و پیکر آنان به دست اشغالگران افتاد.
تلویزیون رژیم صهیونیستی بدون اطلاع از هویت این سه نفر، تصویر اجساد  آنان را به نمایش گذاشت. مدت زیادی نگذشت که مشخص شد که یکی از این سه تن، سید هادی، فرزند سید حسن نصر‌الله، دبیر کل حزب‌الله است.

شنبه شب مورخ 27 ژوئن سال 1998، سيد حسن نصرالله دبيركل حزب الله لبنان در دفتر كارش، منتظر ورود كاروان پيكرهاي شهداي لبناني بود كه در پي مذاكرات غيرمستقيم و موفقيت آميز ميان حزب‌الله و اسرائيل، به ميهن باز مي‌گشتند. پيكرها كفن پوش و در پرچم سرخ رنگ لبنان پيچيده شده بودند.
آقاي دبيركل چهره آرام رهبر چهل ساله‌اي را داشت كه ظاهري ساده و آراسته و محاسن سياه و انبوهش كه مرزي بين عمامه سياه و محاسن او ديده نمي‌شد، چشم همگان را خيره مي‌كرد.
او منتظر رسيدن پيكر فرزند خود، سيد هادي بود كه يك سال قبل در نبرد با صهيونيست‌ها در منطقه اشغالي «سجد» در نوار امنيتي جنوب لبنان به شهادت رسيده بود.

سید حسن نصر الله در مورد آن روز می گوید: خبر شهادت فرزندش سيد هادي و سه نفر از همرزمان او را روز جمعه‌اي به او اطلاع دادند كه فرداي آن روز قرار بود مراسم پرشوري با حضور توده مردم به منظور همبستگي با مقاومت برگزار شود.
سيد حسن نصرالله گفته بود: «سعي كردم با لغو مجلس عزاداري، برنامه مراسم را تغيير دهم تا برخي از افراد تصور نكنند كه به خاطر هادي و همرزمان او ترتيب داده شده است. اين شيوه مناسبي براي استقبال از پيكرهاي شهدا نيست. بر شهيد نبايد گريست. شهيد الگو و اسوه و مايه عزت و سربلندي امت است. طبق برنامه قرار بود كه بعد از مراسم عزاداري سخنراني كنم. هنگامي كه پشت تريبون قرار گرفتم با ده‌ها دوربين تلويزيوني با نورافكن‌هاي قوي روبرو شدم. گرما فوق‌العاده طاقت فرسا بود. به ويژه اين كه نورافكن‌ها حرارت زيادي توليد مي‌كردند و به چشم انسان آسيب مي‌رساندند مخصوصا براي كساني مثل من كه از عينك استفاده مي‌كنند، خيلي دشوار است.

سخنراني را مثل هميشه شروع كردم و لحظاتي بعد احساس كردم چيزي را نمي‌بينم. از شدت گرما، عرق از سر و صورتم سرازير شده و شيشه‌هاي عينكم را پوشانده بود. خواستم دستم را دراز كنم و از روي ميز تريبون دستمال كاغذي بردارم و عرق روي چشم و صورتم و دست كم شيشه‌هاي عينكم را تميز كنم. اما در يك لحظه به فكرم رسيد كه برخي از دوربين‌هاي تلويزيوني ممكن است برنامه توليدي خود را به اسرائيل بفروشند و همه گمان كنند كه من براي فرزندم گريه و اشك‌هايم را پاك مي‌كنم، بنابراين ترجيح دادم صورتم خيس بماند، ولي به دست دشمن بهانه ندهم كه بگويد پدر داغديده، پشت تريبون ايستاده بود و براي جوان ارشد خود گريه مي‌كرد و در عين حال ديگران را به شهادت در راه خدا فرا مي‌خواند. من يكي از خانواده‌هاي شهدا بيش نيستم».

روز دوازدهم سپتامبر سال 1997 سه تن از رزمندگان مقاومت اسلامی لبنان در حمله به یکی از مواضع ارتش صهیونیستی در نزدیکی پایگاه صهیونیست‌ها در محور «سجد» در «جبل الرفیع» در منطقه اشغالی «اقلیم التفاح» در جنوب لبنان به شهادت رسیده و پیکر آنان به دست اشغالگران افتاد.
تلویزیون رژیم صهیونیستی بدون اطلاع از هویت این سه نفر، تصویر اجساد  آنان را به نمایش گذاشت. مدت زیادی نگذشت که مشخص شد که یکی از این سه تن، سید هادی، فرزند سید حسن نصر‌الله، دبیر کل حزب‌الله است.
سران تل آویو تصور می کردند که به فاصله کمی از شکست مفتضحانه در عملیات انصاریه، به پیروزی بزرگی رسیده اند و با در دست داشتن این غنیمت بی نظیر، خواهند توانست باج کلانی از دشمن سرسخت خود دریافت کنند. دشمنی که تا آن زمان بارها تل آویو را وادار کرده بود به خاطر تحویل گرفتن اجساد چند سرباز عادی، بهایی سنگین بپردازد. اما خیلی سریع معلوم شد که چنین آرزویی دست نیافتنی است.

دبیر کل حزب الله لبنان و همسرش با صراحت اعلام کردند که جسد فرزندشان هیچ تفاوتی با سایر اجساد شهدا که در اسارت اشغالگران بود ندارد و همراه آنان بازخواهد گشت.
سرانجام 9 ماه بعد، در 27 ژوئن 1998، به دنبال عملیات تبادل بقایای اجساد اشغالگران به درک واصل شده در عملیات موسوم به «انصاریه» با پیکر 40 شهید مقاومت اسلامی لبنان، پیکر پاک سید هادی نصرالله به لبنان بازگشت.
تصویر زیر پیکر سردار شهید سید هادی نصرالله است که در نبرد رودر رو با اشغالگران صهیونیست  درمنطقه "جبل الرفیع" به همراه دو همرزم دیگرش ("علی کوثرانی" و "هیثم مغنیه") شربت شهادت نوشید و پیکر پاکش به دست صهیونیست افتاد.
این عکس از روی فیلمی که کانال سراسری رژیم صهیونیستی پخش کرده گرفته شده است.
 ترجیح دادیم بر خلاف خیلی ها که این روزها یاد ۱۱ سپتامبر و تبعات آن می کنند، از ۱۲ سپتامبر و تبعات آن یاد کنیم.
هیچ توضیح دیگری در باره این عکس نیست مگر این چند بیت: 

ای یکه سوار شرف! ای مرد تر از مرد!

بالایی من! روح تو در خاک چه می کرد؟

دیروز یکی بودیم با هم ولی امروز

تو نورتر از نوری و من گردتر از گرد




دوشنبه دوازدهم تیر 1391
م : ن : علی محمدی

مجلس مثل بهشته

بازم وارد خونه شدم و پسرم گریه و نق زدن را شروع کرد! بابا

- تقصیر تو بود که نگذاشتی من ثبت نام کنم! چرا نگذاشتی من اسم نویسی کنم؟

اگه الآن برنده شده بودم همه کارم حل شده بود!؟... و صدای گریه اش بلند شد. او را بغل می کنم

- بابا جان من چند دفعه بهت بگم نه سن تو و نه سواد تو به اندازه ثبت نام نبود. باید بزرگتر بشی و سطح سوادت هم بالاتر بره بعدا بتونی ثبت نام کنی. اما پسرم به هیچ وجه زیر بار نمیره و میگه باید میگذاشتی من ثبت نام کنم.

– بابا جون اگه من ثبت نام کرده بودم دیگه نمیخواست مدرسه برم! هر دوره نمایندگی یک مدرک تحصیلی بود. خود به خود لیسانس و فوق لیسانس و دکتر می شدم. تازه هر ماه یک هفته تعطیل بودیم. بعدش هم تابستان هم یک ماه تعطیلی داشتیم بعد در طول سال هم یک ماه مرخصی استحقاقی داشتیم و همیشه هم تو مجلس غایب بودم. آنوقت همه ی سال تعطیل بودم، حقوقمو می گرفتم، مدرکم می گرفتم. ببین بابا جون چقدر خوب می شد!؟ اما تو نگذاشتی که من در انتخابات مجلس ثبت نام کنم.

میگم بابا جون: نماینده ها خیلی زحمت می کشن. اونا برای سرکشی به حوزه انتخابیه هرماه یک هفته تعطیلی دارن که به کارهای مردم برسن. یعنی اونم جزء کارشونه. اما ورپریده می پره وسط حرفم و میگه بابا مگه مجلس 290 نماینده نداره؟ میگم چرا. میگه : پس چرا همیشه رئیس مجلس میگه لطفا بیرون نرید رای گیری داریم، مجلس از اکثریت می افته. این معنیش اینه که اقلا 100 نفر نماینده همیشه تو مرخصی اند و تو تعطیلاتند درسته باباجون؟

میگم: بابا جون ولم کن اینقدر سوال پیچم نکن. میگه بابایی باید اجازه بدی دفعه دیگه حتما کاندیدا بشم. مجلس مثل بهشته، همش مرخصی، همش تعطیلی.




جمعه دوم تیر 1391
م : ن : علی محمدی

سردار عشق


مهندس مهدی چمران نقل می کند:
15
خرداد بود که حاج احمد آقا عصر زنگ زد و گفت: به دکتر بگو به تهران بیایید زیرا امام گفته دلم برایش تنگ شده، من هم گفتم که قول می‌دهم فردا ایشان را بیاورم. به دکتر هم گفتم که هماهنگ می‌کنم با اولین هواپیما به تهران برویم، چون امام اینطوری گفته‌اند. دکتر در حالی که ران و قوزک پایش زخمی بود، خدمت امام با پای زخمی چهار زانو نشسته بود و امام گفتند: آقا پاتونو دراز کنید! دکتر گفت: نه! امام دوباره تکرار کرد و دکتر به احترام این کار را نمی‌کرد و در ‌‌نهایت امام گفتند: آقا می‌گم پاتونو دراز کنید و دکتر گفتند: چشم! دکتر در مورد نحوه عملیات کوه‌های الله اکبر تعریف می‌کرد.

ناگهان امام صدا زد احمد احمد! احمد آقا سراسیمه آمد و گفت: بله! امام گفتند: این میزهایی که در حیاط چیده‌اید دکتر چمران بدلیل اینکه پایش زخم است نمی‌تواند از روی این میزها بپرد! حاج احمد آقا رفت یکی از میزها را برداشت که بتوانیم از روی آن رد شویم و حاج احمد آقا به شوخی به دکتر گفت: امام خوب هوای شما رو داره!


امام موسی صدر :

این خلق و خوی مصطفی که شما می‌بینی تراوش باطن اوست و نشستن حقیقت سیر و سلوک در کانون دلش؛ و معاشرت و رفت و آمد مصطفی با ما و دیگران، تنازل از مقام اوست به صورت و به اعتبار.




دوشنبه پانزدهم خرداد 1391
م : ن : علی محمدی

روز پدر

پدر دستش رو گذاشت رو شونه پسرش، ازش پرسید: تو قوی تری یا من؟!

پسر گفت: من

پدر با کمی دلشکستگی دوباره پرسید: تو قوی تری یا من؟!

پسر گفت: من

پدر با دلی شکسته به یاد همه زحمتاتی که سالها کشیده بود دستش رو از شونه پسرش برداشت و بازم پرسید:تو قوی تری یامن؟!

پسر گفت: شما!

پدر گفت: چرا نظرت عوض شد؟!

پسر گفت: وقتی دستت رو شونه ام بود احساس می کردم دنیا پشتمه

میلاد با سعادت اقیانوس بی کران ایستاده بر خاک بهترین و مهربان ترین پدر دنیا، مولی الموحدین امیرالمومنین علی علیه السلام مبارک . سلامتی باباهایی که هستند و شادی روح باباهایی که رفتند مخصوصا بابای خوب و عزیز انقلاب اسلامی، امام خمینی صلوات و حمد و سوره




یکشنبه چهاردهم خرداد 1391
م : ن : علی محمدی

سمیه شهید ایران «ناهید فاتحی‌کرجو»


نام سمیه شهید ایران «ناهید فاتحی‌کرجو» است، پدرش از پرسنل ژاندارمری بود و مادرش خانه‌دار. او از کودکی هم قلب مهربانی داشت، اغلب لباس‌ها و وسایلش را به دیگران هدیه می‌کرد. از دوره نوجوانی با گروه‌های مبارز مسلمان همکاری نزدیک داشت و دیگر همسالانش را نسبت به ظلم و ستم رژیم پهلوی آگاه می‌کرد. بعد از درخشیدن نوری از قلب زمین، این نوجوان ۱۳ ساله، از یاران روح‌الله شد.

* جلوی تلویزیون ایستاد و با امام درددل کرد

«محمود فاتحی کرجو» پدر شهیده می‌گوید: ناهید، مذهبی و نترس بود. در جلسات قرآن و جلسات مبارزه با رژیم شاه شرکت می‌کرد و درباره جلساتی که شرکت کرده بود، با دیگران صحبت می‌کرد. در راهپیمایی‌های انقلاب حضور داشت و با دیدن عکس و پوستر شهدا منقلب می‌شد.

به امام خمینی(ره) علاقه زیادی داشت. روز ۱۲ بهمن که برای نخستین بار، امام(ره) را در تلویزیون دید، با صدای بلند مرا صدا کرد و گفت «بابا این آقای خمینی است». دستش را روی صفحه تلویزیون کشید و گفت «خیلی دوست دارم از نزدیک با او صحبت کنم» و جلوی تلویزیون ایستاد و شروع کرد به درد دل کردن با امام.

* ناهید، خیلی زیبا دعا و قرآن می‌خواند

مریم فاتحی کرجو خواهر این شهیده ادامه می‌دهد: ناهید به قرآن علاقه زیادی داشت. در ماه مبارک رمضان حتماً در کلاس قرآن شرکت می‌کرد و قرآن را ختم می‌کرد. خیلی زیبا دعا و قرآن می‌خواند. دعاهای ائمه را با حزن خاصی می‌خواند و ما از خواندن او لذت می‌بردیم.

* ایستادگی سمیه کردستان در مقابل ساواک

یکی از دوستان شهید «ناهید فاتحی‌کرجو» بیان می‌دارد: سال ۱۳۵۷، تظاهرات زیادی در سنندج برگزار می‌شد. یک روز، در خانه مشغول کار بودم که متوجه سر و صدای زیادی شدم. از خانه بیرون رفتم. ناهید و مادرش در خیابان بودند و همسایه‌ها دور و بر آنها جمع شده بودند. خیلی ترسیدم. سر و صورت ناهید زخمی و کبود شده بود و با فریاد از جنایات رژیم پهلوی و درنده خویی‌های ساواک می‌گفت. گویا در تظاهرات او را شناسایی کرده و کتک زده بودند و قصد دستگیری او را داشتند.

آن قدر با باتوم و شلاق به او زده بودند که پشتش سیاه و کبود شده بود. درد زیادی داشت که نمی‌توانست بایستد.

* نفوذ یک کومله در زندگی سمیه کردستان

لیلا فاتحی‌کرجو خواهر شهیده می‌گوید: ناهید ۱۵ ساله بود که خواستگار داشت. خواستگار او شغل، درآمد و وضعیت خوبی داشت و اصرار زیادی به این ازدواج داشت. ناهید هم راضی نبود. فاصله سنی زیادی با آن مرد داشت و می‌گفت «من هنوز به سن ازدواج نرسیده‌ام». مراسم نامزدی مختصری برگزار شد. کم کم متوجه شدیم داماد با ما سنخیتی ندارد.

بعضی وقت‌ها رفتار مشکوکی از خود نشان می‌داد. چندی بعد او را به خاطر فعالیت‌های ضدانقلابی‌اش و در حین ارتکاب جرم دستگیر کردند. ما آن وقت بود که فهمیدیم از اعضای کومله بوده است و بعد از محاکمه اعدام شد. ناهید اصلاً او را دوست نداشت و نمی‌خواست چیزی از او بداند. ناهید را برای بازجویی هم برده بودند. اما چون چیزی نمی‌دانست بعد از مدتی او را آزاد کردند.

بعد از قضیه نامزدی‌اش، تمام فکر و ذهنش مطالعه و خواندن قرآن بود. اما خیلی به او فشار آمده بود. تحمل حرف مردم را نداشت. او هم تودار بود. حرف و کنایه‌های مردم را می‌شنید و تو دلش می‌ریخت و دم نمی‌زد. در واقع فشار مضاعفی را تحمل می‌کرد. از یک طرف مردم می‌گفتند «او جاسوس کومله است چون نامزدش کومله بوده»، از طرف دیگر می‌گفتند «او جاسوس سپاه است و نامزدش را لو داده است». بعد از اعدام نامزدش و سختی‌هایی که متحمل شده بود، معمولا هر جا می‌رفت، من همراه او بودم.

* زمستانی که کومله ناهید را به اسارت گرفت

لیلا فاتحی‌ کرجو ادامه می‌دهد: روز دوشنبه بود؛ در روزهای سرد دی‌ ماه ۱۳۶۰ ناهید بیمار شد به طوری که باید دکتر می‌رفت. من در حال شستن رخت بودم. قرار شد او برود و من بعد از تمام شدن کارم، پیش او بروم. درمانگاه در میدان آزادی سنندج بود. نیم ساعت بعد کارم تمام شد و به سمت درمانگاه رفتم. مطب تعطیل شده بود. دور و برم را گشتم. خبری از ناهید نبود. به خانه برگشتم. مادرم مطمئن بود که اتفاقی نیفتاده است. با اطمینان از پاکدامنی دخترش می‌گفت «حتماً کاری داشته است، رفته دنبال کارش، هر کجا باشد برمی‌گردد؛ دختر سر به هوا و بی‌فکری نیست».

مادر به من هم دلداری می‌داد. شب شد، اما او برنگشت. فردا صبح مادرم به دنبال گمشده‌اش به خیابان‌ها رفت. از همه کسانی که او را می‌شناختند پرس و جو کرد. از دوستان، همکلاسی‌ها، مغازه‌دارها و ... پرسید. تا اینکه چند نفر از افرادی که او را می‌شناختند، گفتند «ناهید را در حالی که چهار نفر او را دور کرده بودند، دیده‌اند که سوار مینی‌بوس شده است». مادرم، راننده مینی‌بوس را که آنها را سوار کرده بود پیدا کرد و از او درباره ناهید پرسید. راننده اول می‌ترسید اما با اصرار مادرم گفت که «آنها را در یکی از روستاهای اطراف سنندج پیاده کرده است».

* جست‌وجوی مادر برای پیدا کردن ناهید و نامه‌های تهدید‌آمیز کومله

لیلا فاتحی‌کرجو می‌گوید: مادرم، با کرایه‌ قاطر یا با پای پیاده، روستاهای اطراف را گشت، اما او را پیدا نکرد. پس از ربوده شدن ناهید، مرتب نامه‌های تهدید کننده به خانه ما می‌انداختند، زنگ خانه را می‌زدند و فرار می‌کردند. در آن نامه‌ها، خانواده‌ را تهدید کرده بودند که اگر با نیروهای سپاه و پیشمرگان کرد همکاری کنید، بقیه فرزندان‌تان را می‌دزدیم یا اینکه می‌نوشتند شبانه به خانه‌تان حمله می‌کنیم و فرزندان را جلوی چشم مادرشان خواهیم کشت. زمان سختی بود. بچه‌ها سن زیادی نداشتند. مادرم هم باردار بود. اضطراب و نگرانی در خانه حاکم بود. مادرم همه جا را می‌گشت تا خبری از ناهید بگیرد.

سیده زینب مادر شهیده «ناهید فاتحی‌کرجو» در زمستان سخت و سرد کردستان به همه جا سر می‌کشید، گاهی بعضی از فرصت طلبان از او مبالغ زیادی پول می‌گرفتند تا آدرس یا خبری از ناهید به او بدهند و آدرس قلابی می‌دادند. خیلی او و خانواده‌اش را اذیت می‌کردند. او تمام شهرهای کردستان را به دنبال ناهید گشت، اما اثری از او پیدا نکرد. سقز، بوکان، دیواندره، مریوان، آبادی‌های اطراف شهرهای مختلف، ... هر کجا که می‌گفتند کومله مقر دارد، می‌رفت. نیروهای پاسدار هم از اسارت ناهید خبر داشتند و آنها هم به دنبال ناهید و دیگر اسرا می‌گشتند.

* کومله‌ها موهای سر ناهید را تراشیده و او را در روستا می‌گردانند

شهلا فاتحی کرجو خواهر شهیده اضافه می‌کند: خبر به ما رسید که کومله‌ها، موهای سر ناهید را تراشیده و او را در روستا می‌گردانند. شرط رهایی ناهید را توهین به حضرت امام(ره) قرار داده بودند اما ناهید استقامت کرده و در برابر این خواسته آنها، شهادت را بر زنده بودن و زندگی با ذلت ترجیح داده بود.

مردم روستا، در آن شرایط سخت که جرأت دم زدن نداشتند، به وضعیت شکنجه وحشیانه‌ این دختر اعتراض کرده بودند. بعد از مدتی به آنها گفته شد، او را آزاد کرده‌اند.

* و اما زنده به گور کردن سمیه کردستان توسط ضدانقلاب

ناهید فقط ۱۶سال داشت؛ او را به شدت شکنجه کرده بودند. موهای سرش را تراشیده بودند. هیچ ناخنی در دست و پا نداشت. جای جای سرش کبود و شکسته بود. پس از شکنجه‌های بسیار او را در آذر ماه ۱۳۶۱ زنده به گور کردند و پیکر مطهر این شهیده به تهران منتقل و سپس در گلزار شهدای بهشت زهرا(س) به خاک سپرده شد.